با عرض سلام من فرشاد هستم متولد 30/6/1368 در شهرستان بهبهان استان خوزستان این وبلاگ برای عاشقا هست و هیچ گونه محدودیت سنی نیز ندارد. با دادن نظرات مرا در این امر یاری فرمایید.
تا به كي بايد رفت از دياري به ديار ديگر نتوانم ‚ نتوانم جستن هر زمان عشقي و ياري ديگر كاش ما آن دو پرستو بوديم كه همه عمر سفر مي كرديم از بهاري به بهاري ديگر آه اكنون ديريست كه فرو ريخته در من ‚ گويي تيره آواري از ابر گران چو مي آميزم با بوسه تو روي لبهايم مي پندارم مي سپارد جان عطري گذران آن چنان آلوده ست عشق غمناكم با بيم زوال كه همه زندگيم مي لرزد چون ترا مينگرم مثل اين است كه از پنجره اي تكدرختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان مي نگرم مثل اين است كه تصويري را روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار كه فراموش كنم تو چه هستي جز يك لحظه يك لحظه يك لحظه كه چشمان مرا مي گشايد در برهوت آگاهي ؟ بگذار كه فراموش كنم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:29 توسط فرشاد
|
عشق و دلتنگی
چگونه دلتنگی هایم را به پاییز بگویم چگونه بگویم که دلتنگ تو هستم
تو مونس شبهای سرد پاییزی ام بودی ، تو آرامش دل بیقرار من بودی
چگونه بگویم که باغ دلم در این پاییز برگ ریزان به غم نشسته
و از دوری تو دلتنگ شده.
بیا و با آمدنت با گرمای صدای دلنشینت به من دلتنگ زندگی ببخش
این دل بهانه ی با تو بودن را می گیرد.
بهانه ی در کنار توبا تو در جاده ی عشق روی برگ های پاییزی قدم
زدن را می گیرد.
می خواهم با تو صدای خش خش برگ های رنگین پاییزی را حس کنم.
در این روزهای پاییزی دستانم گرمی دستانت را می خواهد و آغوشم
حرارت آغوش پر مهر و محبتت را می خواهد.
تو تنها ترین ستاره ی قلب من هستی نگاه زیبایت ودرخشش چشمانت را
از من دریغ مکن.
تنها امید من ، عشق تو را می خواند ، چشمانم تو را می خواهد
ای آرامش دل بیقرار من
تو را دوست دارم و تا آخرین نفس وتا ابد عاشقت می مانم
قسم به پاییز که بهار شاعرانه ی من است جز عشق تو هیچ عشق دیگری در
قلبم جای ندارد تو معنای حقیقی عشق جاودانه ی من هستی.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:27 توسط فرشاد
|
آن کس که می گفت دوستم داره
آن کس که می گفت دوستم داره
عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی
راه می رفت و صدای خش خش برگها همان آوازی بود
که من گمان می کردم
میگوید : تو را دوستت دارم !
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:0 توسط فرشاد
|
حلول ماه مبارک رمضان بر تمام مسلمانان جهان خصوصا عاشقا مبارکباد
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:58 توسط فرشاد
|
برای عشق
برای عشق:
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:43 توسط فرشاد
|
تنها
اين جا صدايي خسته در نبض تو منزل مي كند
جغرافياي دست تو ، مي گيرد و ول مي كند
احساس تو در غربت اين نبض ها گم مي شود
سر در گمي فهميدن دل را چه مشكل مي كند
سهم دلم از عشق تو ، تنها نگاهي خسته بود
اما نگاه خسته ات انگار دل دل مي كند
من مانده ام تنها تر از تنها كنار كوه غم
غمگين ترين تنهاييم را عشق حاصل مي كند
اما غزل هم صحبت خوبي برايم مي شود
قلب مرا آهسته از عشق تو غافل مي كند
مريم آرام(ساقي)
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 8:57 توسط فرشاد
|
حسرت دیده تو
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبمکرد مستی ام جام نگاهی زافق های تو بود آه ،آنصورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانمگرد اشکم از دیده به گرماینفسهای تو بود جام اندوهتو مر همره و همرام کرد
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط فرشاد
|
عشقم
کلام عشق !
تا آمدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم
تا آمدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم منصرف شدم
تا آمدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد .
تا آمدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد.
اگر ابرها باريدن را فراموش کنند ،اگر چشمها گريستن را فراموش کنند ، اگر لبها خنديدن را فراموش کنند ،اگر قلبها دوست داشتن را فراموش کنند ،من هرگز تو را فراموش نميکنم .روزی تو را فراموش ميکنم که مرگم فرا رسد!
گويند در آسمان فرشتگانی بودند که سرنوشت آدميان را با جوهر طلایی و قلم نقره اي بر پيشانی شان مينوشتند .نوبت به ما که رسيد جوهر طلایی ريخت و قلم نقره اي شکست ،برای ما با ذغال سياه نوشتند.
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها ،نشانده ای مرا اکنون به زرورقی ز عاجها و زابرها و ز بلورها . مرا ببر اميد دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها .
اگر دوستيها و ناکاميها دلم را سوزنده و اشکم را جاری سازند ، اگر پيچ و تاب زندگی مرا به قعر دريای ياس و نا اميدی پرتاب کنند ،اگر مرا مانند بلبلی در قفس زندانی نموده و از ديدن عشقم باز داراند ،باز دست از دوستی و محبت تو نخواهم کشيد و هميشه دوستت خواهم داشت.
شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم تا کسی نداند من عاشق کيستم
هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را
نميدانی :بغضی گلويم را گرفته که مهيب ترين رعد و برق ها و سخت ترين باران ها هم نمي توانند آن را بشکنند ،امّا تو ای زيباي من با کوچکترين تلنگر چشمانت آن را شکستی و سيلی عظيم بر روی گونه های داغم جاری ساختی. اميد اينکه هيچ وقت گلهای عشق و محبت در قلبمان پژمرده نگردد.
سرزمين دلم سالها بر اثر جفای روزگار غريب و سرد به سرزمين يخ زده تبديل شده بود تا اينکه وجود گرما بخش تو با آن نگاه پر اميد ، جوانه های سبز اميد را در دلم کاشت و اينک دلم يکپارچه سبز است و اين سبزی را مديون آفتاب مهربانی توست که بر ناکجاآباد دلم تابيدی و سيراب از هر مهربانی کردی.کاش اين نور مهرت هرگز به غروب ننشيند
از کجاا آغاز کنم ؟بيان عشقي که گويای يک عشق و عظمت آن باشد .قصه ي عشقي را که از دريا کهنسالتر و از اقيانوس ژرف تر و از آسمان زيباتر.
از کجاا بنويسم ؟
داستان شيرين دوستی اي را که مالامال صداقت است و اکنون به سپيدی اشک،اشکی چون شمع ،شمعی چو نور، نوری چون ماه ، ماهی چون تو است.
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 23:53 توسط فرشاد
|
ای خدا
خداوندا نمی دانم در این دنیایوانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانمخداوندا. در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. كدامینحالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاكو والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهمده. پناهم ده . امیدم خداوندا . كه دیگر نا امیدم من و میدانمكه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانممرا بی جان و تن سازد. چرا پنهان كنم در دل؟ چرا با كس نمی گویم؟ چرا بامن نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشتو گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فروریزد دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به كس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دلدارم. دلی بی آب و گل دارم به پو چی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من بهاین دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمیگویند نمی جوند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمیگویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهاییده كللام آشنایی ده خدایا آشنایم ده خداوندا پناهم ده امیدمده خدایا یا بتركان این غم دل را و یا در هم شكن این سد راهم را كه دیگرخسته از خویشم كه دیگر بی پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چودرویشم و صوتی زیر لب دارم وبا خود می كنم نجوای پنهانی كه شاید گیرمآرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاكذات پاكت را نیازی جاودانش هست
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:27 توسط فرشاد
|
جدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط فرشاد
|